تبليغاتX
صفحات انتظار در فراق گل نرگس

ويژگي اهل دنيا در حديث معراج: 1-زياد مي‌خوابند -:-:-:- 2-زياد مي‌خندند -:-:-:- 3-زياد مي‌خورند -:-:-:- 4-زياد خشمگين مي‌شوند -:-:-:- 5-کمتر راضي مي‌شوند -:-:-:- 6-از کساني که نسبت به آنها اسائ? ادب کرده‌اند عذرخواهي نمي‌کنند -:-:-:- 7-اگر کسي از آنها عذرخواهي نمود، عذر او را نمي‌پذيرند -:-:-:- 8-هنگام اطاعت کسل و بي‌نشاط‌ند -:-:-:- 9-هنگام معصيت شجاع و جسورند -:-:-:- 10-آرزوهاي طول و دراز دارند، در حاليکه مدت عمر آنها کوتاه، و اجل آنها نزديک است -:-:-:- 11-محاسب? نفس ندارند -:-:-:- 12-کمتر فکر مي‌کنند -:-:-:- 13-زياد سخن مي‌گويند -:-:-:- 14-کمتر مي‌ترسند -:-:-:- 15-هنگام غذا بيش از حد شادمان مي‌شوند -:-:-:- 16-در نعمت‌ها اهل شکر نيستند -:-:-:- 17-در بلاها صبر نمي‌کنند -:-:-:- 18-خوبي‌هاي زياد مردم را با ديد حقارت مي‌نگرند -:-:-:- 19-حتّي نسبت به کارهايي که انجام نداده‌اند، ادّعا دارند -:-:-:- 20-آنچه را که ندارند، ادّعا مي‌کنند -:-:-:- 21-دائم از بدي‌هاي مردم سخن مي‌گويند. ....::::دعاي حضرت فاطمه زهرا در تعقيب نماز عشا::::..... «بارالها رحم کن زمين‌خوردنم را هنگام مرگ، و فراق دوستان و تنهايي‌ام را هنگام جاي گرفتن در قبر، و غربتم را در روز قيامت، و نيازم را در آن‌هنگام که براي حسابرسي در پيشگاهت قرار مي گيرم.»
جمعه سوم مهر 1388
(18) من بی‌حیا هستم یا تو!؟

«بسم الله الرحمن الرحيم»

روزگاری زاهدی بالای کوه به دور از مردم در غاری به عبادت مشغول بود. روزها روزه میگرفت و هنگام افطار خداوند قرص نانی برایش می‌فرستاد که نیمی از آن را می‌خورد و نیم دیگر را برای سحر خود نگاه می‌داشت. سال‌ها بر این منوال گذشت، تا آن‌که شبی هنگام افطار از آن قرص نان خبری نشد...

زاهد نمازش را خواند و به انتظار نشست اما تا صبح غذایی نرسید. پس از جا برخاست و به سمت روستایی که در آن اطراف بود، روانه شد. خود را به یک خانۀ روستایی رساند که اهل آن بی‌ایمان و اعتقاد بودند.

زاهد در زد و چیزی برای خوردن خواست.
صاحب خانه نیز دو قرص نان جوین برایش آورد
.
او نان‌ها را
گرفت تا از راهی که آمده بود باز گردد.
در آن خانه سگ نگهبانی بود لاغر و بیمار، که پارس‌کنان به دنبال زاهد به راه افتاد و گوشۀ لباسش را گرفت!

مرد وحشت‌زده، یکی از دو قرص نان را جلوی حیوان انداخت و به راه خود ادامه داد.
هنوز مسافت زیادی نرفته بود که دوباره صدای زوزۀ سگ شنیده شد.
مرد آن نان دیگر را هم برای حیوان انداخت و بر سرعت خود افزود!

سگ آن را هم خورد و باز از نو پارس‌کنان به دنبال مرد دوید و لباسش را با دندان پاره کرد.
زاهد نهیب زد: از من چه می‌خواهی ای حیوان! من تا به حال سگی به این بی‌حیایی ندیده‌ام!
صاحب‌ات دو قرص نان بیشتر به من نداده بود، من هم آن‌ها را برای تو انداختم، دیگر زوزه و حمله و جامه دریدنت برای چیست!؟

سگ به قدرت الهی به زبان آمد و گفت:
ای مرد! من بی‌حیا نیستم. من سگی هستم که به نگهبانی این منزل گماشته شده‌ام. از صبح تا شام از همه چیز محافظت می‌کنم.
صاحبم گاه چند تکه استخوان، گاه قطعه‌ای نان خشک مقابلم می‌گذارد و
گاهی هم اصلاً فراموش می‌کند به من غذایی بدهد!
با این‌همه من نگهبانی خود را همچنان
بدون چشم‌داشت و توقعی انجام داده و هرگز به بهانۀ گرسنه ماندن به در خانۀ بیگانه‌ای نرفته‌ام. اما تو که خود را بندۀ عابد و زاهد خدا می‌دانی، یک شب که او سهم نان‌ات را به تو نرساند، بر گرسنگی شکیبایی نورزیده، از عبادت دست برداشته، از کوه به زیر آمدی و در خانۀ این مرد بت پرست را زدی و طلب نان نمودی.
اکنون خود بگو بدانم، نام بی‌حیا را به تو باید داد یا من؟!

منبع: کشکول شیخ بهایی

 

التماس دعا

اللهم عجل لوليک الفرج

+ نگاشته شده در 0:0 توسط عبد عاصی.
جمعه بیست و هفتم شهریور 1388
(17) مخالفت با هوای نفس!

«بسم الله الرحمن الرحيم»

 نتيجه مخالفت با هواى نفس:
در كتاب فرج بعد الشدة حكايت ذيل را نقل نموده كه، راهبى در بلاد مصر شهرت يافت كه او صاحب مكاشفه است.
عالمى از علماى مسلمين خيال كرد كه اين راهب،
مسلمين را از دين اسلام خارج مى‌كند!
پيش خود گفت: خوب است او را بكشم!
پس كاردى را مسموم
كرده، به در خانۀ راهب آمد و در را زد.

راهب گفت: كارد را بينداز! اى عالم مسلمين داخل شو!

آن عالم، كارد را انداخت و داخل شد و گفت: اى راهب اين نور مكاشفه از چه جهت به تو ظاهر گشته؟
راهب گفت: به خاطر
مخالفت با هواى نفس!
عالم به او گفت:
آيا اسلام را قبول مى‌كنى؟
راهب گفت: بلى!
«اشهد ان لااله الاالله و ان محمداً رسول الله»

عالم گفت: چه چيز تو را به مسلمانى وادار نمود؟
راهب گفت: اسلام را بر نفس خودم عرضه كردم. نفسم مخالفت كرد! من هم با نفسم
مخالفت كردم و اسلام را قبول كردم!
چون من به اين مقام نرسيدم جز به مخالفت با نفسم...!

منبع: کشکول شیخ بهایی

 

التماس دعا

اللهم عجل لوليک الفرج

+ نگاشته شده در 12:52 توسط عبد عاصی.
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388
(13) داستان گنجشک و خدا

«بسم الله الرحمن الرحيم»

... روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان هر بار سراغش را از خدا می‌گرفتند.

و خدا هر بار به فرشتگان می‌گفت: می‌آید؛ من تنها کسی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد.

و سرانجام گنجشک روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب‌هایش دوختند،

گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

با من بگو از آنچه سنگینی سینۀ توست.

گنجشک گفت: لانۀ کوچکی داشتم. آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی‌کسی‌ام.

تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی‌موقع چه بود؟ چه می‌خواستی از لانۀ محقّرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟...

و سنگینی بغض راه بر کلامش بست.

سکوتی بر عرش طنین‌انداز شد.

فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه‌ات بود، خواب بودی.

باد را گفتم تا خانه‌ات را وارونه کند. آن‌گاه تو از کمین مار پر گشودی!

گنجشک خیره در خدایی خدا ماند.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطۀ محبّتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی پرداختی...

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه‌هایش ملکوت خدا را پر کرد...

* * *

وَعَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّكُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ وَاللّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ

و بسا چیزى را خوش ندارید و آن براى شما بهتر است، و بسا چیزى را دوست دارید و آن براى شما بدتر است، و خدا مى‏داند و شما نمى‏دانید. (سورۀ بقره، آیۀ 216)

منبع: سایت تبیان

التماس دعا

اللهم عجل لوليک الفرج

+ نگاشته شده در 18:9 توسط عبد عاصی.
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388
(12) برتری مردم آخرالزمان

«بسم الله الرحمن الرحيم»

وظايف و مسئوليت‌هايی در دوران غيبت امام زمان (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف)  بر عهدۀ شيعيان قرار گرفته است كه براي حفظ خود و جامعه، و مهيّا نمودن آن براي ظهور حضرت بقية الله (ارواحنا فداه) بسيار مفيد و مؤثر است و اهميت اين وظايف به حدّی است كه در روايات به آن بسيار تأكيد شده است.

لذا هرگاه زنان يا مردان به وظايف و مسئوليتهايی كه بر عهده‌شان گذاشته شده است، عمل نمايند و پاي‌بند به آن باشند، اين اشخاص بس با ارزش‌تر و پراهميت‌تر از مسلمانان صدر اسلام خواهند بود كه محضر پيامبر اكرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را درك كرده‌اند، چنان‌كه حضرت رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، در جمع اصحاب‌شان فرمودند:

بعد از شما، گروهي بيايند كه براي يك نفر از آنان به اندازۀ پنجاه نفر از شما اجر و مزد منظور گردد.

عرض كردند: اي رسول خدا ! ما در جنگ‌هاي «بدر» و «احد» و «حنين» در كنار شما بوديم؛ در راه خدا جنگ‌ها كرديم؛ قرآن در زمان ما نازل شد...

پيامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: اگر مشكلات و سختی‌هایی كه براي آن‌ها پيش می‌آيد، و آنان در مقابل، پايداری و مقاومت می‌ورزند، براي شما پيش می‌آمد، نمی‌توانستيد مانند آن‌ها پايدار و ثابت قدم باشيد.

و در روايت ديگري پيامبر اكرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) به حضرت اميرالمؤمنين علي (علیه‌السلام) مي فرمايند:

بزرگ‌ترين مردم از جهت يقين، افرادی هستند كه در
آخرالزمان می‌آيند؛ زيرا آن‌ها پيامبر خدا را نديدند و درك نكردند و همچنين حجت خدا (و امام زمان‌شان) در غيبت بسر می‌برد، ولي آنها به خطوط ترسيم شده بر كاغذ ايمان می‌آورند.

منبع: من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 366

 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

جــــانم به فــــدای خاك پايــت مـهــــدی * * * اذنـــم بــده تـا كنــم صـــدايـت مهـــــدی

عـشق تو عجين گشته به جان و دل من * * * ای جــان و دلــــم شود فـدايت مهــــدی

 

التماس دعا

اللهم عجل لوليک الفرج

+ نگاشته شده در 22:2 توسط عبد عاصی.
جمعه یازدهم اردیبهشت 1388
هفتۀ 37 (آداب شاگردی...!)

«بسم الله الرحمن الرحيم»

بزرگ معلّم تاریخ، حضرت امام علی (علیه‌السلام) فرمودند: حق كسى كه با علم، تو را تربيت مى‏كند، اين است كه:

1.      او را بزرگ بدارى؛

2.      حرمت و وقار محضر او را نگاه دارى؛

3.      به كلامش خوب گوش بسپارى؛ اقبال و توجّه‌ات را به سوى او داشته باشی؛

4.      صدايت را در برابر او بلند نگردانى؛

5.      اگر كسى از معلّم تو سؤالى پرسيد، تو پاسخ ندهى، تا معلّم، خود جواب گويد؛

6.      در مجلس او، با ديگرى سخن نگويى؛

7.      نزد او از ديگران، غيبت نكنى؛

8.      اگر كسى از او، نزد تو بدگويى كرد، حريم او را پاس دارى؛

9.      زشتى‏هاى او را بپوشانى، و نيكى‏هاى او را آشكار كنى؛

10. با دشمن او همنشينى ننمايى، و دوست او را دشمن ندارى...

پس چون چنين عمل كنى، فرشتگان خداى عزّ و جلّ به نفع تو گواهى مى‏دهند، كه تو او را براى خداى عزّ و جلّ خواستى و براى خدا از محضر او كسب علم كردى، نه براى مردم. (1)

آواز خوش هزار تقدیم تو باد * سرسبزترین بهار تقدیم تو باد 

 پندهایی از قابوس‌نامه:

  • در برابر استادت چنان رفتار کن که توقع داري بعدها شاگردت همان رفتار را با تو داشته باشند!
  • دست استاد خويش را ببوس؛ چون او، هم پدر معنوي توست و هم، پرورندۀ روان تو!
  • به دست آوردن نمرات عالي از سوي دانشجو تحسين‌برانگيز است، ولي احترام و فروتنی وي در برابر استاد تحسين‌برانگيزتر!
  • استاد پدر است و دانشجو فرزند. پس نصايح و گفته‏هاي وي را بايد گردن نهاد و در زندگي به کار بست.
  • سخنان استاد همچون مرواريد است. سعي نکن آن‌ها را در صندوقچۀ ذهنت نگاه داري‏، بلکه اين سخنان مرواريد‏آسا را مانند طوقي بر گردنت بياويز!
  •  همواره در برابر استادت همچون بنده‏اي باش در مقابل آقايت، فروتن و بردبار!
  • چنانچه خصوصيات اخلاقي استادت را نمي‏پسندي، مهم نيست. حرف‏هايش مهم است! آن را به گوش بگير! (2)

منابع:
(1): گلچين صدوق، ج‏1، ص: 107
(2):‌برگرفته از مجلۀ گلبرگ شمارۀ ۱۰۴، صفحۀ اخلاق، اخلاق دانشجویی.

ولادت حضرت زینب،‌ (سلام‌الله‌علیها) دختِ بزرگ معلم تاریخ، و روز معلم بر همۀ معلمان و اساتید عزیزم و همۀ ‌منتظران صفحات انتظار مبارک

التماس دعا

اللهم عجل لوليک الفرج

+ نگاشته شده در 14:31 توسط عبد عاصی.
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388
هفتۀ 35 (مقابله با نفس امّاره یعنی چه!؟)

«بسم الله الرحمن الرحيم»

شب، طلبۀ جوانی به نام محمدباقر در اتاق خود در حوزۀ علمیه مشغول مطالعه بود. به ناگاه دختری وارد اتاق او شد و در را بست و با انگشت به طلبۀ بیچاره اشاره کرد که ساکت باش!

دختر گفت: شام چه داری؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه‌ای از اتاق نشست و محمد به مطالعه خود ادامه داد.

از آن طرف، چون این دختر شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان دیگر، از حرمسرا خارج شده بود، لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولی هر چه گشتند پیدایش نکردند.

صبح که دختر از اتاق خارج شد مأموران شاهزاده خانم را همراه محمدباقر به نزد شاه بردند.

شاه عصبانی پرسید: چرا شب به ما اطلاع ندادی و....؟

محمدباقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلّاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده است یا خیر؟ و بعد از تحقیق از محمدباقر پرسید: چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته است...

لذا علت را پرسید. طلبه گفت: هنگامی‌که آن دختر وارد حجرۀ من شد، با خودنمایی و افسون‌گری‌های پی‌درپی خود، می‌کوشید تا توجه مرا به سوی خویش معطوف سازد. نفس امّاره نیز مرا مدام وسوسه می‌نمود.

اما هر بار که نفسم وسوسه می‌کرد، یکی از انگشتان خود را بر روی شعلۀ سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمان و شخصیتم را بسوزاند.

شاه عباس از تقوا و پرهیزکاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میرمحمدباقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم‌دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می‌دارند. از مهمترین شاگردان وی می‌توان به ملاصدار اشاره نمود.

نفس امّاره یکی از عواملی است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه می‌کند.

قران کریم می‌فرماید: نفس امّاره به سوی بدی‌ها امر می‌کند مگر در مواردی که پروردگار رحم کند. (سورۀ یوسف، آیۀ53)

انسانهایی که در چنین مواردی به خدا پناه می‌برند، خداوند متعال آنها را از گزند نفس امّاره حفظ می‌کند و به جایگاه ارزشمندی می‌رساند.

با تصرف از کتاب آموزه‌های وحی در قصه‌های تربیتی، عبدالکریم پاک نیا – سایت تبیان

اسلام علیک یا بقیه الله 

بیا مهـــــدی گــل زهــــرا که چشمم مست دیدارت

 

بیـــا که من نمی‌دانـــــم کجــــــا گردم به دنبــــالت

 

غـــم هجــــر تو را تا کِی کشم بر قلـــب بی‌تــــابم

 

و تا کی منتــــظر باشم شود پایان به هجـــــرانت

 

بیا مهــــدی رهامان کن از این گمراهی و ظلــمت

 

که دیگر صبر ما سر شد از این دوری و هجرانت

 

از این دنیا به جز انــــــدوه چیزی عاید ما نیست

 

بیا و با حضـــــور خود غــــــم دل را به پایان بر

 

التماس دعا

اللهم عجل لوليک الفرج

+ نگاشته شده در 22:36 توسط عبد عاصی.
جمعه پانزدهم آذر 1387
هفتۀ شانزدهم (نفاق در احوال پرسی!)

«هو الرّحيم»

ابن سیرین (ره) یکی را گفت: چگونه‌ای؟
مرد گفت: چگونه بُود حال کسیکه پانصد درهم قرض دارد و باید قرض‌اش را ادا کند و عیال‌وار است و هیچ چیز هم ندارد؟!
ابن سیرین به خانه‌اش رفت و هزار درهم با خودش بیرون آورد و به وی داد!
گفت: پانصد درهم آن را برای قرضی که داری بده و پانصد درهم آن را خرج عیال و بچه‌هایت کن.
سپس گفت: لعنت بر من، اگر از این پس حال کسی را بپرسم!
دوستانش که حضور داشتند، گفتند: خب میتوانستی هزار درهم به او ندهی!!
ابن سیرین پاسخ داد:

وقتی حال کسی را بپرسی و او حال خود بگوید، و تو چاره‏ای برای او نیندیشی، در احوالپرسی منافق بوده‌ای!

(کیمیای سعادت، ج1، ص 440)

 اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
برای مشاهدۀ عکس در اندازۀ واقعی اینجا کلیک کنید.

چرا ای بنــــدۀ عاصـــی، به ســـوی ما نمــی‌آیی؟
به هر صبـــح و سحرگاهی، به سوی ما نمی‌آیی؟

منم با تو، تویی با من، چرا بیــــگانه می گردی؟
اگر روزها تو در کــاری، چرا شــــب‌ها نمی‌آیی؟

به غفلت نگذرد عمرت، از این درگه چرا دوری؟
ز فضـــل ما خبــر داری، به سوی مــا نمی‌آیی!؟

منم بخــــشنده و غفّـــار، منم عالـــم، منم ستّـــــار
چرا در مشـــکل ِهــــر کــار، به سوی ما نمی‌آیی؟

به خانمان تو مشغـــولی، نداری شــوق ما در دل
دل از دنیـــــا نمـی‌داری، به ســوی مـــــا نمی‌آیی!

دو دست و پایتُ بســــــته، برند جــای تاریــــکی
چرا در گــــوشۀ مســــجد، به دست و پا نمی‌آیی؟

تو می‌گویی ز من ظـــالم، خراج ِبــــاج می‌خواهد
چرا از خـــانۀ ظـــــالم، به ســـوی مــــا نمی‌آیی؟

به سودای جهان یک دم، تو سیّد غافلی تا چند؟
در این بـازار شـــــوق ما، بر ِســــــودا نمی‌آیی؟

شهادت امام محمد باقر (علیه السلام)، بر صاحب و مولایمان حضرت ولی‌عصر (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) و بر همۀ دوستداران حضرتش تسلیت باد.

التماس دعا

اللهم عجل لوليک الفرج

+ نگاشته شده در 10:51 توسط عبد عاصی.
جمعه هفدهم آبان 1387
هفتۀ دوازدهم (داستان دزد توبه کننده!)

«بسم الله الرحمن الرحیم»

در میان یاران پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌واله) جوانی بود که در میان مردم به حُسن ظاهر شهرت داشت و کسی احتمال گناه درباره‌اش نمی‌داد. روزها در مسجد و بازار، همراه مسلمانان بود، ولی شب‌ها به خانه‌های مردم دستبرد می‌زد.
یک‌بار، هنگامی که روز بود، خانه‌ای را در نظر گرفت و چون تاریکی شب همه‌جا را فرا گرفت، از دیوار خانه بالا رفت. از روی دیوار به درون خانه نگریست. خانه‌ای بود پر از اثاث، و زنی جوان که تنها در آن خانه به سر می‌برد. شوهرش از دنیا رفته بود و خویشاوندی نداشت. او، به تنهایی در آن خانه می‌زیست و بخشی از وقت خود را به نماز شب و عبادت می‌گذراند.
دزد جوان با مشاهدۀ جمال و زیبایی زن، به فکر گناه افتاد. پیش خود گفت: «امشب، شب مراد است. بهره‌ای از مال و ثروت، و بهره‌ای از لذّت و شهوت!» سپس لَختی اندیشید. ناگهان نوری الهی، به آسمان جانش زد و دل تاریکش را به نور هدایت افروخت. با خود گفت:
«به فرض، مال این زن را بُردم و دامن عفّت‌اش را نیز لکّه‌دار کردم، پس از مدّتی می‌میرم و به دادگاه الهی خوانده می‌شوم. در آن جا، جواب صاحب روز جزا را چه بدهم!؟»
بدین ترتیب از عمل خود پشیمان شد، از دیوار به زیر آمد و خجلت‌زده، به خانۀ خویش بازگشت. صبح روز بعد، به مسجد آمد و به جمع یاران رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌واله) پیوست. در این هنگام زن جوانی به مسجد در آمد و به پیامبر گفت:
«ای رسول خدا! زنی هستم تنها و دارای خانه و ثروت. شوهرم از دنیا رفته و کسی را ندارم. شب گذشته، سایه‌ای روی دیوار خانه‌ام دیدم. احتمال می‌دهم دزد بوده، بسیار ترسیدم و تا صبح نخوابیدم. از شما می‌خواهم مرا شوهر دهید، چیزی نمی‌خواهم؛ زیرا از مال دنیا بی‌نیازم.»
در این‌هنگام، پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌واله) نگاهی به حاضران انداخت. در میان آن جمع، نظر محبّت‌آمیزی به دزد جوان افکند و او را نزد خویش فرا خواند. سپس از او پرسید: «ازدواج کرده‌ای؟»
-
نه!
-
حاضری با این زن جوان ازدواج کنی؟
 -
اختیار با شماست.
پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌واله) زن را به ازدواج وی در آورد و سپس فرمود: «برخیز و با همسرت به خانه برو!»
جوان پرهیزکار برخاست و همراه زن به خانه‌اش رفت و برای شکرگزاری به درگاه خدا، سخت مشغول نماز و عبادت شد.
زن، که از کار شوهر جوانش سخت شگفت‌زده بود، از او پرسید: «این همه عبادت برای چیست؟!»
جوان پاسخ داد:

«ای همسر باوفا! عبادت من سببی دارد! من همان دزدی هستم که دیشب به خانه‌ات آمدم، ولی برای رضای خدا از تجاوز به حریم عفّت تو خودداری کردم و خدای بنده‌نواز، به خاطر پرهیزکاری و توبۀ من، از راه حلال، تو را با این خانه و اسباب به من عطا نمود. به شکرانۀ این عنایت، آیا نباید سخت در عبادت او بکوشم؟!»
زن لبخندی زد و گفت: «آری، نماز، بالاترین جلوۀ سپاس و شکرگزاری به درگاه خداوند است!»

عرفان اسلامی، حسین انصاریان، ج 8 ، ص254.
سایت شهید اوینی

 طلوع...
برای ورود به آلبوم عکس انتظار اینجا کلیک کنید.

از پرده بُرون آی، دلم غــرق تمنّاست
تقصیر دلم نیست! تماشای تو زیباست

التماس دعا
اللهم عجل لوليک الفرج

+ نگاشته شده در 12:54 توسط عبد عاصی.
جمعه سوم آبان 1387
هفتۀ دهم (کاشتن گندم و برداشت ارزن!)

«بسم الله الرحمن الرحيم»

مردی، زمینی داشت و کسی را برای زراعت در آن گماشته بود تا برایش کشاورزی کند.

روزی به کشاورز گفت: چند سال است که گندم می‌کاریم؛ امسال به جای گندم، ارزن بکار...

بعد از چند ماه دوباره برای سرکشی، بر سر زمین زراعی‌اش آمد و دید باز هم از زمین گندم روئیده است!

با تعجّب از کشاورز پرسید: چرا باز هم گندم کاشته‌ای!؟ مگر نگفته بودم ارزن بکاری؟!

کشاورز پاسخ داد: نه! من ارزن کاشته‌ام!!

مرد گفت: مرد حسابی! مگر می‌شود، ارزن بکاری و گندم سبز شود؟؟

کشاورز گفت: آری! تو چطور در معاملات خود دروغ می‌گویی! حقّه‌بازی می‌کنی! کم‌فروشی می‌کنی! از دین خدا تخلّف می‌کنی! چشمت را نگاه نمی‌داری! بعد می‌آیی، نماز می‌خوانی و از خداوند طلب بهشت داری! من هم گفتم با دعا گندمم را ارزن می‌کنم!!

مرد متوجّه اشتباه خود شد و فهمید آنچه را در دنیا بکارد، همان را در آخرت برداشت خواهد کرد!

 یا حجة بن الحسن العسگری

باز آ که بی‌تو بر نـــدمد آفـــــتاب صبـــــح *** خورشــید را مگر تو گذاری به قاب صبح

ای فــارق سپیدۀ ایمــــان ز شام کفـــــر *** باشد غیاب روی تو، ما را غیـــاب صبــح

ای یـــادگار فاطــــمه، ای وارث حســــین *** ای از تبار روشـــنی، ای هم‌رکاب صبح

ای ســاقی زلال صــــفا، بی‌حضـــور تــــو *** شد ساغر سپیده تهی از شراب صبـح

ای آفتاب صادق حق، جلوه‌ای که سوخت *** در حســرت نگاه تو، چشم پر آب صبـح

ای مقـــــــتدای رويش گل‌های روشـــنی *** باز آ كه بی‌تو بر نـدمد آفــتاب صبــــــح

السلام علیک یا جعفربن محمد علیه السلام

شهادت مؤسس مکتب جعفری، امام جعفر صادق علیه‌السلام تسلیت و تعزیت باد.

به امید ظهور صبح روشن...

التماس دعا

اللهم عجل لوليک الفرج


متاسفانه متوجه شدیم که برخی اشخاص که ظاهراً لطفی به این مکان دارن! و از متون موجود دل خوشی ندارن! به نام عبدعاصی و با آدرس صفحات انتظار در بعضی وبلاگ‌ها نظراتی میذارن که بنده از اون‌ها بی‌اطلاع هستم. امیدوارم اگر دوستان با پیام‌هایی مزید بر دعای «اللهم عجل لولیک الفرج» مواجه شدند، مطلع باشن که من پیام نذاشتم! (بنده تا اطلاع ثانوی به نشانۀ مطالعۀ وبلاگ شما، فقط این دعا را مینویسم و چیزی اضافه بر آن یادداشت نمیکنم.)

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

+ نگاشته شده در 19:26 توسط عبد عاصی.
جمعه نوزدهم مهر 1387
هفتۀ هشتم (داستان مرد حمّال!)

«بسم الله الرحمن الرحيم»

روزی حضرت عیسی (علیه‌السلام) با اصحاب خودشان از قبرستانی در حال گذر بودند. اصحاب از حضرت خواستند که مرده‌ای را زنده کند تا از احوال آن دنیا از او سؤالاتی بپرسند.

یاران گشتند و یک قبر کهنه و فرسوده و قدیمی رو پیدا کردند. پس از دست به دعا شدن حضرت عیسی و زنده شدن صاحب قبر، اصحاب از وی اسم و رسمش رو پرسیدند. بعد گفتند: چند وقت است که مرده‌ای؟

مُردۀ زنده شده پاسخ داد: تازۀ تازه! وقت زیادی نگذشته است!

اصحاب متعجب شده بودند. آخر آن قبر کهنه و فرسوده محال بود، برای زمان نزدیکی باشد.

 پس از پرس‌وجو از احوال و زمانۀ آن مَرد، متوجه شدند چهارصد سال گذشته مُرده است!
از او پرسیدند: این مدت چه می‌کردی که متوجّه گذر زمان نشدی؟

گفت من مردی باربَر بودم و برای مردم حمّالی می‌کردم. حقوق مردم را رعایت می‌نمودم، سعی من بر امانتداری بود. به کسی خیانت نمی‌کردم، راستگو بودم و شبها را نیز به عبادت خدا مشغول می‌شدم...

روزی بوتۀ خاری را باید برای شخصی حمل می‌کردم و از منطقه‌ای به منطقۀ دیگر می‌بردم.

در گرمای ظهر بود که برای صرف غذا در مکانی استراحت گزیدم. بعد از خوردن، تیکه‌ای از غذا بین دندانم مانده بود که یکی از خارهای آن بوتۀ خار را که حمل می‌کردم، با دست کَندم و با آن دندان خود را تمیز نمودم...

حال از وقتی مُرده‌ام، حساب آن خاری را که برای تمیز کردن دندانم، کنده بودم، پس می‌دهم.....

(سخنرانی اقای طباطبایی)

 دلم هوای تو کرده، هوای آمدنت.....
برای مشاهدۀ عکس در اندازۀ و‌اقعی اینجا کیلیک کنید.

صبح بى تو رنگ بعد از ظهر يك آدينه دارد
بى تو حتى مهـــربانى حالتى از كـــينه دارد
بى تو مى‏گويند تعطـيل است كار عشق‌‌بازى
عشـق اما كِى خبر از شــنبه و آديـــنه دارد
جغد بر ويـــرانه مى‏خواند به انــكار تو اما
خاك اين ويرانه‏ها بويى از آن گنـجينه دارد
خواستم از رنــــجش دورى بگويم يادم آمد
عشــــق با آزار خويشاوندى ديــــرينه دارد
در هواى عاشقان پر مى‏كشد با بى‌قــــرارى
آن كبوتر چاهى زخــمى كه او در سينه دارد
 ناگهان قفــــل بزرگ تيـرگى را مى‏گشــــايد
آنكه در دستش كلـــــــيد شهر پر آيينه دارد

(تنفس صبح صفحه 46 - قيصر امين پور)

آقای من... برایمان دعا کن.....
التماس دعا

اللهم عجل لوليک الفرج و العافية و النصر

+ نگاشته شده در 0:21 توسط عبد عاصی.