
«بسم الله الرحمن الرحيم»
از صفوان جمّال، روایت شده است که گفت: خدمت امام صادق (علیه السلام) شرفیاب شدم و عرض کردم: فدای شما گردم؛ شنیدهام که فرمودهاید، شیعیان ما، همه اهل بهشت هستند؛ حال آنکه در میان شیعیان، گروهی هستند که گناه میکنند، و اعمال بسیار زشتی مرتکب میشوند، و شراب میخورند و اهل دنیا و خوشگذرانی هستند.
فرمود: بلی! همۀ آنها اهل بهشت هستند و هیچکدام از آنها که گفتی، از دنیا نمیرود تا اینکه گرفتار بیماری روحی یا جسمی، یا بدهی یا همسایۀ مردمآزار و یا همسر بداخلاق شود، و اگر به اینها که گفته شد مبتلا نشود، خدا جانکندن او را سخت میگرداند تا کفّارۀ گناهان او شود و از دنیا بدون گناه بیرون رود.
منبع: الروضة فی الفضائل: ح 185، بحار الانوار: 68/114 ح 33
برای مشاهدۀ عکس در اندازۀ واقعی اینجا کلیک کنید.
تمام حاجـت مجنـــون، اشـــــارۀ لیـــلاست
اگر چه در دل لیــــلا همیــــشه ناپیــداست
تمام رنـــــج محـبت به خاطـــــر یــــار است
همیشه در غم یار است آنکه خاطرخواست
ترنـــج و دست چه حاجت به آن مکانی که
هزار یوسف مصری خـدای یوســـف ماست
فضـای صحــن دل من مسیـــر یـارم نیست
اگرچه راه عبـــــورش همیشه از دلهاست
غــم ظـــهور نخوردم، حضــــور هم گم شد
ز فیـــض بهــره نبردم اگرچه او اینـــجاست
ز فـــــرط معصیـــت مــا، حبیـب تنـــها شد
دلیل هجـــرتِ آن باوفـــا ز غفـــلت ماست
منبع: (رازهای کمال، هاشمی)
التماس دعا
اللهم عجل لوليک الفرج
«بسم الله الرحمن الرحيم»
علی بن اسباط در کتاب نوادر، از عبید بن زراره و ابوعمر، و کشّی در کتابش از عبید بن زراره نقل کردهاند که:
خدمت امام صادق (علیه السلام) شرفیاب شدم و ابوعباس نزد آن حضرت بود.
عرض کردم: شخصی بنیامیّه را دوست دارد، آبا او با آنهاست؟
فرمود: بلی!
عرض کردم: شخصی شما را دوست دارد، آیا او با شماست؟
فرمود: بلی!
عرض کردم: اگرچه زنا کند و اگرچه دزدی کند؟
میگوید: امام به ابوعباس نگاه کرد و همینکه غفلتی از او مشاهده کرد، با اشارۀ سر به من فرمود: بلی!
منبع: الکشّی: 336 ح 617، بحارالانوار: 68/113 ح 29، نوادر علی بن اسباط: 18

برای مشاهدۀ عکس در اندازۀ واقعی اینجا کلیک کنید.
گفتم شبی به مهــدی، بردی دلم ز دستم
من منتظر به راهت، شب تا سحر نشستم
گفتا: چکـــار بهــــــتر از انتــــظار جانـــــان؟
من راه وصــــل خود را بر روی تــــو نبستم
گفتـــم دلــــــم نــدارد بیتو قــــــرار و آرام
من عُقـــدۀ دلم را امشـــب دگـر گسستم
گفتا: حجــــاب وصـلـم باشد هـــــوای نفست
گر نفس را شکستی، دستت رسد به دستم
گفتم: ببخش جـــرمم، ای رحمـــت الهی
شرمنـــدۀ تو بودم، شرمنــــدۀ تو هستم
گفتا: هــــزار نوبت از جــرم تو گذشتــــم
پــروندۀ تو دیدم، چشــــمان خود ببستم
گفتا: مبــاش نـــومیـد از خـــانۀ امیــــدم
من کی دل محبّ شـرمنده را شکستم؟
(سیدحسین هاشمینژاد)
التماس دعا
اللهم عجل لوليک الفرج
«بسم الله الرحمن الرحيم»
امام صادق (علیهالسلام) فرمود:
خدای عزوجل به موسی (علیه السلام) وحی فرمود: ای موسی، شکر مرا، آنچنان که شایسته است، به جای آور.
موسی (علیهالسلام) پاسخ داد: پروردگارا؛ چگونه شکر تو را چنانچه شایسته است، به جای آورم، در حالیکه شکر گزاردن من، نعمتیست که تو به من بخشیدهای؟
خدای تعالی فرمود: اکنون شکر مرا به جای آوردی که دانستی آن نعمت از جانب من است.
بله! شکر نعمت، نعمت دیگهایه که شکرش بر بندگان واجبه؛ پس منتها شکر نعمت خدا، اقرار به عجز و ناتوانی از ادای شکر اوست.
امّا انسان برای ادای شکر، باید اول نعمات خداوند رو بشناسه و اهمیت و ارزش اونها رو بدونه.
یکی از بزرگترین نعمتهایی که خداوند به انسانها عطا کرده، نعمت وجود امام و ولایته. وظیفۀ ما هم، در وهلۀ اول، نسبت به مسألۀ امامت، همین شناخته. پس باید سعی کنیم نسبت به وجود نازنین امام زمان (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) شناخت پیدا کنیم و اهمیت و جایگاه امام رو بشناسیم. بعد میتونیم شکر نعمت رو به جای بیاریم و الّا اگه نعمت مجهول بمونه، انسان توفیق شکر اونو پیدا نمیکنه.
بعد از شناخت، نوبت به شکر میرسه و شكر نعمت امامت، فرمان بردن از امر و نهى امام (عليهالسلام) و عشق به اوست.
شكر نعمت عمر، به اين است كه اين گوهر گرانبها خرج طاعت حق گردد و شكر بدن، عبادت حق و خدمت به خلق، و شكر مال ، از حلال بهدست آوردن و در حلال و خير خرج كردن، و شكر نعمت امامت، فرمان بردن از امر و نهى امام (علیه السلام) و عشق به اوست.
ابى حمزه گويد: از امام باقر (علیه السلام) پرسيدم: امام چه حقّى بر مردم دارد؟ فرمود: حق وى اين است كه از او بشنوند و فرمان برند. (اصول كافى-ترجمه كمرهاى، ج3، ص: 141)
إنشاءالله خداوند همۀ ما رو قدردان نعمات خودش قرار بده و توفیق شکرش رو بهمون عنایت کنه.
آمین یا رب العالمین

التماس دعا
اللهم عجل لوليک الفرج
«بسم الله الرحمن الرحيم»
روزگاری زاهدی بالای کوه به دور از مردم در غاری به عبادت مشغول بود. روزها روزه میگرفت و هنگام افطار خداوند قرص نانی برایش میفرستاد که نیمی از آن را میخورد و نیم دیگر را برای سحر خود نگاه میداشت. سالها بر این منوال گذشت، تا آنکه شبی هنگام افطار از آن قرص نان خبری نشد...
زاهد نمازش را خواند و به انتظار نشست اما تا صبح غذایی نرسید. پس از جا برخاست و به سمت روستایی که در آن اطراف بود، روانه شد. خود را به یک خانۀ روستایی رساند که اهل آن بیایمان و اعتقاد بودند.
زاهد در زد و چیزی برای خوردن خواست.
صاحب خانه نیز دو قرص نان جوین برایش آورد.
او نانها را گرفت تا از راهی که آمده بود باز گردد.
در آن خانه سگ نگهبانی بود لاغر و بیمار، که پارسکنان به دنبال زاهد به راه افتاد و گوشۀ لباسش را گرفت!
مرد وحشتزده، یکی از دو قرص نان را جلوی حیوان انداخت و به راه خود ادامه داد.
هنوز مسافت زیادی نرفته بود که دوباره صدای زوزۀ سگ شنیده شد.
مرد آن نان دیگر را هم برای حیوان انداخت و بر سرعت خود افزود!
سگ آن را هم خورد و باز از نو پارسکنان به دنبال مرد دوید و لباسش را با دندان پاره کرد.
زاهد نهیب زد: از من چه میخواهی ای حیوان! من تا به حال سگی به این بیحیایی ندیدهام!
صاحبات دو قرص نان بیشتر به من نداده بود، من هم آنها را برای تو انداختم، دیگر زوزه و حمله و جامه دریدنت برای چیست!؟
سگ به قدرت الهی به زبان آمد و گفت:
ای مرد! من بیحیا نیستم. من سگی هستم که به نگهبانی این منزل گماشته شدهام. از صبح تا شام از همه چیز محافظت میکنم.
صاحبم گاه چند تکه استخوان، گاه قطعهای نان خشک مقابلم میگذارد و گاهی هم اصلاً فراموش میکند به من غذایی بدهد!
با اینهمه من نگهبانی خود را همچنان بدون چشمداشت و توقعی انجام داده و هرگز به بهانۀ گرسنه ماندن به در خانۀ بیگانهای نرفتهام. اما تو که خود را بندۀ عابد و زاهد خدا میدانی، یک شب که او سهم نانات را به تو نرساند، بر گرسنگی شکیبایی نورزیده، از عبادت دست برداشته، از کوه به زیر آمدی و در خانۀ این مرد بت پرست را زدی و طلب نان نمودی.
اکنون خود بگو بدانم، نام بیحیا را به تو باید داد یا من؟!
منبع: کشکول شیخ بهایی
التماس دعا
اللهم عجل لوليک الفرج
