
«بسم الله الرحمن الرحيم»
یا مقلّب القــــــلوب و الابصار
یا مدبّر اللیــــل و النـــهار
یا محول الحول و الاحـوال
حوّل حالنا الی احسن الحال
یک سال کهنۀ دیگه رو سپری کردیم. سالی پر از خوشیها و ناراحتیها، 365 روز فعالیتها و تلاشها...
ولی یه سؤال!؟
چقدر از این یک سال ما، به امام زمانمون اختصاص داشت؟
چند ساعت از 8760 ساعت سالمون رو، برای اماممون گذروندیم؟
چقدر در طول یک سال، برای ظهور حضرت دعا کردیم؟
چقدر در طول این یک سال، برای سلامتی اماممون دعا کردیم و صدقه دادیم!؟
چقدر سعی کردیم نام و یاد حضرت رو به یاد اطرافیانمون بندازیم؟
چقدر وقت صرف کردیم برای خودسازی و آماده کردن خودمون؟
چند دقیقه و چند ساعت، به فکر و خیالمون بال و پر دادیم تا در هوای دوست بپره!؟
........
یک سال گذشت...
همۀ ما یک سال دیگه از عمرمون کم شد.
یک سال دیگه رو هم از دست دادیم. سالی که چقدر میتونستیم توش، خودمونو بسازیم و بوسیلۀ اون دل مولا رو شاد کنیم و نکردیم!؟
چقدر میتونستیم عدالت رو در حد بضاعت خودمون جاری کنیم و نکردیم!؟
کاش سالمون رو طوری گذرونده باشیم که بتونیم با سربلندی جواب همۀ این سؤالها رو بدیم....
به امید اینکه سال جدید، سال ظهور مولا باشه و آخرین سال فراقمون....
التماس دعا
اللهم عجل لوليک الفرج
«بسم الله الرحمن الرحيم»
ما دل به غیـــــر آل محــــــــمّد نبستهایم
از هر که دل نبسته به ایشان گسستهایم
از بـــهر درک دورۀ نـــورانی فــــــــرج
در انتظار حضرت مهدی (عج) نشستهایم
پیامبر خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) فرمودند: خداوند مرا رسول رحمت و رسول توبه قرار داد. من مُقیم و کامل و جامع هستم. پروردگارم بر من منّت نهاد و به من فرمود:
«ای محمّد! درود خدا بر تو! من هر پیامبری را با زبان امّتش به سوی آنها فرستادم؛ امّا تو را به سوی همۀ خلق خود، از سفید و سیاه، فرستادم؛ و در وحشت، چنان یاریات کردم که هیچکس را به آن یاری نکردم. غنیمت را برای تو حلال شمردم، در صورتیکه پیش از تو برای هیچکس حلال نبوده است.
به تو و امّت تو، گنجی از گنجهای عرش خود، فاتحة الکتاب و آیات پایانی سورۀ بقره را عطا کردم. برای تو و امّت تو، همۀ زمین را سجدهگاه، و خاک آن را پاک و پاککننده قرار دادم.
به تو و امّت تو، تکبیر (اَللهُ اَکبَر) عطا کردم؛ و نام تو را قرین نام خود ساختم، به گونهای که هیچ فردی از امّت تو، مرا یاد نمیکند، مگر اینکه در کنار نام من، از تو نیز نام میبرد. پس خوشا به حال تو و امّت تو، ای محمد!»
اللهُم صَلِّ عَلی مُحمّدٍ و آلِ مُحمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهُم وَ اَهلِک اَعدائهُم اَجمَعینَ اِلی یَومِ القیامَة
منبع: کتاب پیامبر اعظم (ص) از نگاه قرآن و اهل بیت (ع)، ص 149
التماس دعا
العجل العجل يا مولای يا صاحب العصر و الزمان ادرکنی
«بسم الله الرحمن الرحيم»
همهمون میدونیم که شیعه در برابر امام، چون و چرا نداره. امام، حجّت خداست و اطاعت از او واجب. هر چی فرمودن، باید بر دیدۀ منّت، بذاریم روی تخم چشممون و بگیم چشم.
امّا امام چه کسیه؟
اومدیم و فردا، یکی جلومون رو گرفت و گفت یه نفر هست که با امام زمان (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) ارتباط داره. خیلی آدم مخلص و با خداییه! خیلی آدم باحال و معنویت خاصیه!
یا اصلاً یکی خودش رو امام معرفی کرد. چیکار میکنیم؟
اگه اون واقعاً امام باشه... یا اگه اون واقعاً با امام در ارتباط باشه... اون موقع چه عکس العملی باید از خودمون نشون بدیم!؟
مخصوصاً این روزا، که بهبوهۀ مدّعیان دروغین شده. یا حتّی کسایی که مدّعی ارتباط با امام زمان (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) هستن.
شاید برای خیلیها جواب روشن باشه؛ ولی خب باز هم شنیدنش خالی از لطف نیست.
در مورد مدّعیان ملاقات با امام زمان (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) که کاملاً موضوع روشن و مشخصه و هر کس که ادعای ملاقات کنه، دروغگوئه! (بیبرو برگرد!)
حتّی اگر کسی واقعاً به این تشرّف دست پیدا کرده باشه، تا زمانی که زنده است، این امر اِفشا نمیشه و مسکوت میمونه. پس باید یادمون باشه که اگر کسی چنین ادّعایی کرد، (حالت روحانی و معنوی و عرفانیش در هر حدّ والایی که میخواد باشه) تکلیف ما که در زمان غیبت کبری زندگی میکنیم، به روشنی مشخص شده.
بر بشر قفل است و در دل رازها شب خـموش و دل پر از آوازهـا
عـارفان که جـام حــق نوشيدهاند رازهـا دانستــــه و پوشيــــدهانـد
هرکـه را اســـــرار کـار آموختند مُهـــر کردند و دهـــانش دوختند
حالا شاید بعضی وقتها، به خاطر ظواهر اون فرد مدّعی، نشه به همین راحتی کنار گذاشتش، اون وقته که میشه با چند تا سؤال خیلـــــــی آسون! (که تو جیب همۀ ما هم یافت میشه!)، اون فرد رو مورد آزمایش قرار داد!
به این موضوع که در عصر خودمون اتفاق افتاده توجّه کنین:
چند نفر، ادّعاي عرفان داشتند و اذعان ميکردند که با امام زمان (علیهالسلام) ارتباط دارند. برخي از مسئولان مملکتي، پس از شنيدن اين ادّعاها، معتقد بودند بايد اين قضيه روشن شود تا چنانچه ادّعاي اين افراد، کذب و دروغ بود، موضوع افشا شود تا کسي به انحراف و اشتباه نيفتد. سرانجام با وساطت دو تن از مسئولان نظام، اين چند نفر اجازۀ ملاقات با حضرت امام (ره) پیدا کردند. امام خمینی (ره) در همان لحظات اوّل، به رياکاري آنان پی بردند و با اشرافي که داشتند جهت روشن شدن موضوع، سه سؤال را مطرح کردند. ایشان فرمودند:
«اگر شما با امام زمان(ع) ارتباط داريد، پاسخ اين سؤالات را از آن حضرت بگيريد و براي من بياوريد.
اوّلاً، از حضرت سؤال کنيد عکسی که من در منزل دارم و مورد علاقۀ من نيز هست، منسوب به چه کسی میباشد؟
ثانياً، از حضرت بپرسيد که رابطۀ حادث با قديم ـ که يک مسئلۀ فلسفی است ـ چيست؟
ثالثاً اينکه، من چيزی را گم کردهام و مدّتهاست دنبال آن میگردم. از آن حضرت بپرسيد که گمشدۀ من کجاست؟!»
بله! با چند تا سؤال ساده، میشه به نابکاری و سوء استفادۀ برخی افراد پی برد.
البته نباید از دعا کردن غافل بشیم...
ربنّا لا تزغ قلوبنا، بعدَ إذ هدیتنا وهب لَنا مِن لَدُنک رحمةً، إنَّکَ أنتَ الوهّاب (آلعمران/ 8)
پروردگارا... پس از آنكه ما را هدايت كردى، دلهايمان را دستخوش انحراف مگردان، و از جانب خود رحمتى بر ما ارزانى دار كه تو خود بخشايشگرى...
شهادت امام حسن عسگری (علیهالسلام) تسلیت و تعزیت باد.
مطالعۀ مقالۀ امام خمینی و مدعیان مهدویت
التماس دعا
اللهم عجل لوليک الفرج
«بسم رب المهدی»
آقاجونم! هميشه سعي کردم جوری باشم که به وجودم افتخار کنين!
دوست دارم جوری باشم که وقتي ميگم شيعهام، با افتخار بگم! وقتي ميگم مسلمونم، توش ترديد نکنم. وقتی ادّعای انتظارتون رو دارم، با سربلندی بگم منتظرتم!
مسلمونی کار سختيه! شيعه بودن آسون نيست! منتظر بودن شوخيبردار نيست!
آره... زندگي هميشه بازي داشته. بازيهايی که حتّی نميتونی تصورشون رو بکنی!
اين وسط اگه تو تاريخ شيعه رو نگاه کنيم، مظلوميّت دو برابر ميشه. سختي و آزار و اذيّت زيادتر میشه. آخه مگه همه به خوبی پيامبرمون اعتقاد نداشتن؟ مگه معترف به امین بودن پیامبرمون نبودن؟ مگه به مهربونی و خوبی شهره نبود؟ پس چرا اين همه دشمن و اين همه اذيّت؟
چرا علي (علیه السلام) جانشين پيامبر (صلی الله علیه و آله) و امام و خليفۀ زمان، بايد تو شهر خودش، تو دستگاه خلافتی که حقّش بود، مظلوم ميشد؟ چرا مادرمون زهرا (سلام الله علیها) بايد نشکفته پرپر میشد؟ و چرا؟ چرا؟ چرا؟
الان کجاييم؟ همهچي تموم شده. همۀ امامانمون رو يکييکي با بدترين و غمبارترين حادثههای تاريخ به شهادت رسونديم و رسيديم به اينجا...
الان هم حجّت خدا پشت پردۀ غيبت و ما هم بيخيال بيخيال! اصلاً عين خيالمون هم نيست... یعنی آخر کارمون به کجا ميکشه!؟ ما با بقیه چه فرقي داريم؟
مايي که ميدونيم شما، پشت ابرهای گناه و غفلت ما، در خفا به سر ميبرید و با این حال، يه تکون کوچولو هم به خودمون نميديم؟!.......
مني که اينطوريم، چه فرقي دارم با غفلتزدهها و دنياطلبهاي سپاه معاويه؟
مني که صبح تا شب پی کار و درس خودمم و شب تا صبح تو خواب ناز و حتّي وقت ندارم يادي هم از امام حاضر و ناظر و ولینعمتم بکنم...
مني که بيتفاوت به اون خدايي که بالا سرمه، هر چي دلم ميخواد ميگم و و هر کاريم که دلم ميخواد ميکنم! مني که دل بندههاي خدا رو ميشکونم و حتي بر نميگردم صداي شکستنشو گوش کنم!
مني که پا روی همه چيز ميذارم و فقط به فکر کوتاه خودم بسنده ميکنم!
مني که یه کوه پر از ادّعام!
منی که امامم رو برای خودم میخوام و هوسهای دنیام!
منی که.......................... وای!
آره! باید از خودم بپرسم: آیا من واقعاً مسلمونم!؟ من شیعهام!؟
آیا ما منتظریم!؟ آیا ما، اونی هستیم که خدا گفته باشیم!؟

چیست این دلشورههای بیکران
پشت کاشیهای سبــــز جمکران
کِشتی امیــــــد در گِـــل تا به کِی
بانگِ «اللــهم عجـّــل» تا به کِی
تا به کِی از داغ هجـران تو صبر
جلوه کن ای آفـــــتابِ پشت ابـــر
التماس دعا
اللهم عجل لوليک الفرج
«بسم الله الرّحمن الرّحيم»
امروز میخوام، داستانی واقعی رو تعریف کنم که امیدوارم همهمون رو از خواب بیدار کنه و برای تکتکمون مفید و مؤثر باشه...
دو دوست بودیم که با همدیگه، تو کار فروش پیراهن و لباس بودیم. از این شهر، به اون شهر! لباس و پیراهن میخریدیم و در شهر دیگهای میفروختیم. دوستمم اهل شیراز بود.
یه روز تو همین کارها و فروش و فلانمون، 25ریال من به اون طلبکار موندم. امّا به کل این ماجرا رو فراموش کردم. دوستم هم چیزی از طلبش نگفت و پولش رو ازم طلب نکرد.
سالها گذشت و دیگه سِنّی ازمون گذشته بود. دیگه حال و حوصلۀ این شهر و اون شهر رفتن هم نداشتم. من به شهر خودم اصفهان برگشتم و دیگه از اون دوستم هم، هیچ خبری نداشتم که بعدها شنیدم دوستم فوت کرده. ولی باز هم یاد جریان اون 25ریال نیفتادم. چند سالی گذشت و من به شیراز مسافرت کردم. تو یکی از مسافرخونهها، اتاقی گرفتم و قرار شد چند شب تو شیراز بمونم.
یه شب خواب خیلی عجیبی دیدم که کل زندگی منو تغییر داد...
خواب دیدم صحنۀ قیامت به پا شده و همه در حال دوئیدن به اینور و اونور هستن... صحنههای بسیار عجیب و ترسناکی بود. یه دفعه شخصی رو دیدم که از تمام وجودش، آتش زبانه میکشید بیرون؛ و دو نفر هم کِشونکِشون داشتن میبُردنش. وجودش آتش بود و از سر تا پاش شعلۀ آتیش بیرون میزد.
با دیدن این صحنه، وحشت و ترس همۀ وجودم رو فرا گرفته بود. صحنۀ بسیار وحشتناکی بود. ناگهان به اون دو نفری که میبُردنش گفت: صبر کنید. من این مرد رو میشناسم. کارش دارم....
و ناگهان اون شخص به سمت من حرکت داشت. کم مونده بود از ترس، همونجا قالب تُهی کنم. هر چی اون فرد بهم نزدیکتر میشد، حرارت آتشهای بدنش، گرمای شدیدی رو بهم ساطع میکرد.
به سمت من اومد و گفت: فلانی! منو میشناسی!؟
با ترس جواب دادم: نه! مگه قراره بشناسم!؟
گفت: من با تو دوست بودم. یادت نیست؟ سالهای سال با هم مسافرت میکردیم و پیراهن میفروختیم. من فلانی هستم!
درحالیکه ترس در وجودم دوچندان شده بود، گفتم: این چه وضعیه؟ پس چرا به این حال افتادی؟
گفت: خب دیگه، نمازهای دست و پا شکسته و بیحال، نمازهای قضای یکی در میون، مال حرام و غیبت و همین چیزاست دیگه!
گفتم: دور شو. هرچند من در دنیا با تو همکاری داشتم و دوستت بودم ولی هرگز فکر نمیکردم تو همچین آدمی بوده باشی، که اگه میدونستم، هرگز با تو دوستی نمیکردم. در اینجا هم من دیگه با تو کاری ندارم و دیگه تو رو نمیشناسم. از من دور شو!
جواب داد: من مدتهاست دنبال راه چارهای هستم تا خودم رو از این وضع نجات بدم. حالا بعد از این همه مدت، تو رو پیدا کردم! حالا بذارم بری!؟
بعدش گفت: یادته در فلان روز، بهم 25 ریال بدهکار بودی!؟
تازه اون موقع بود که، من یاد اون 25 ریال افتادم و به خاطر آوردم که بهش بدهکارم. بهش گفتم: درسته من یادم رفته بود، ولی تو هم که خودت نخواستیش! هرگز به یادم ننداختی! اگه میگفتی بهت میدادم.
گفت: خب من اون روز چیزی نگفتم ولی به هر حال امروز بهش نیاز دارم. باید بدی!
گفتم آخه من الان پولی همراهم نیست که قرضم رو بهت بدم. چطوری بدم!؟
گفت: پس اجازه بده، به اندازۀ یک 25 ریالی، من حقم رو ازت بگیرم!
اون موقع بود که انگشتش رو به طرف من دراز کرد و چسبوند به پای من....
درد و سوز بسیار شدیدی تمام وجودم رو فرا گرفت. حس کردم همۀ وجودم آتیش گرفته...
اون آتیش، به اندازۀ نوک یک انگشت، اینقدر داغ و سوزان بود که صبرم رو ازم گرفت. اینقدر داد زدم و از درد و عذابش فریاد کشیدم که ناگهان از خواب بیدار شدم. امّا هنوزم تمام بدنم به خاطر اون سوختگی درد میکرد و میسوخت. اینقدر فریاد زدم که همۀ اهل مسافرخونه از خواب بیدار شدن و هجوم آوردن به اتاق من!
فکر میکردن دیونه شدم که همینطوری داد میکشم!
وقتی پام رو بهشون نشون دادم، دیدن به اندازۀ یک انگشت سوخته و سیاه شده و همینطوری داره ازش خون و چرک بیرون میاد. اطراف جای انگشتش سیاه شده بود و به شدت میسوخت. از حرارت آتیش بدنش، اینقدر عرق کرده بودم که تمام لباسهام، خیس شده بود. دیگه تا مدتها، از ترس و وحشت اون خواب، زندگی طبیعی نداشتم و نمیتونستم حتی لحظهای از فکر اون خواب بیرون بیام...
صبح همون روز، از مردم شیراز سراغ یکی از علمای خوب شهر رو گرفتم و اول صبح رفتم سراغش و جریان خواب رو براش تعریف کردم و منطقه سوختگی رو هم نشونش دادم.
اون هم بهم گفت، باید وارثان اون دوستم رو پیدا کنم و 25ریال رو بهشون بدم. ولی چون این کار هم غیرممکن بود و نمیتونستم اونها رو پیدا کنم، قرار شد اون مبلغ رو به فقرا و نیازمندان بدم.
خیلی بیشتر از اون 25 ریال رو صَرف فقرا کردم. مقداری هم دادم به یک نانوا و ازش خواستم باهاش آرد بخره و نونش رو برای مردم فقیر، رایگان بده. اون هم این کار رو انجام داد.
ولی تا چندین هفته، این دمل همونطوری درد داشت و دائماً ازش خون و چرک سیاه بیرون میزد.
هنوزم که هنوزه، جای اون انگشت سیاه مونده و همیشه من رو یاد جریان اون شب و اون اتفاق وحشتناک میندازه.
آره دوستان! آتش اون دنیا، اینقدر شدیده که هیچکدوم از ما، تاب و تحمل حتّی یک ثانیه اش رو نداریم. پس باید از همین امروز که هنوز دستمون از دنیا کوتاه نشده، به فکر اون موقعمون باشیم و سعی کنیم در اونچه که خداوند ازش نهی کرده، دست نگه داریم و به اونچه امر کرده، عمل کنیم.
باید اونجا که خدا گفته نشنو، نشنویم!
اونجا که گفته نگاه نکن، نبینیم!
اونجا که گفته نرو، نریم!
اونجا که گفته نخور، نخوریم!
اونجا که گفته حرف نزن، ساکت باشیم!
اونجا که گفته نکن، نکنیم!
اونجا که گفته بگو، حرف بزنیم و ..............!
ربنا آتنا فی الدنیا حسنة و في الآخرة حسنة و قنا عذاب النار و عذاب القبر
برحمتک یا ارحم الراحمین
(برگرفته از سخنرانی حجةالاسلام قانع در رادیو معارف، برنامۀ شبستان)
التماس دعا
اللهم عجل لوليک الفرج
